| ساعت ۸:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ |
|
امروز میخوام یه کم از روند نینی دار شدنمون بنویسم... هميشه به خاطر اينكه همسري از دكتر زنان جنس مذكر بدش مي اومد دكتر من زن بود تا اينكه يه آشنايي يه دكتر مرد بسيار معروف رو معرفي كرد كه اصلا عادت به معاينه نداره..ولي پروسه وقت گرفتن از اين دكتر كار حضرت فيل بود..يعني مدتها طول كشيد تا اولين وقت ويزيت رو يك ماه پيش از ايشون گرفتم..ولي با ديدن دكتر از اينكه اينهمه تلاش پشيمون كه نشدم هيچ خيلي هم راضي بودم..دكتر نتيجه آزمايش دوباره تيروئيدم رو كه به حد نرمال رسيده بود ديد ولي گفت همچنان به خوردن لووتيروكسين ادامه بده و يك سري آزمايشات كامل و عجيب برام نوشت كه نتيجه اش بيست روز طول مي كشيد تا اماده بشه و گفت كه تا من بهت اجازه ندادم نبايد باردار بشي..جواب اين آزمايش شنبه بعدازظهر اماده شد و ديروز صبح بردم كه دكتر ببينه..همه موارد نرمال بود به جز يكي كه نشان دهنده اختلال هيوتيروئيد بود..يعني نتيجه اي كه مي بايست زير 50 ميشد بالاي 500 بود..كه اگر اين آزمايشات رو اين دكتر بهم نميداد اصلا متوجه نميشدم و فك ميكردم كه تيروئيدم خوب شده...دو سري قرص ديگه برام نوشت و گفت تا يه مدت بايد باردار نشم تا اين قرصها اثر كنه و هورمونهاي تيروئيد نرمال بشه... ولي همه اينا اصل مسئله نيست.. سري اولي كه رفتم پيش اين دكتر منشيش اومد منو وزن كرد تا تو پروندم بنويسه ..وقتي بلند گفت 58 پيش خودم خيلي تعجب كردم ولي انقدر منشي عجله داشت كه به روي خودم نياوردم ..پيش خودم گفتم خداروشكر حتما لاغر شدم..اين بار خود دكتر سئوال كرد وزنت چنده كه با ترديد گفتم بايد حدود 60 باشه ..دكتر گفت برو رو ترازو تا خودم دوباره چك كنم...واي وقتي خودم چشمم به صفحه اش افتاد داشتم سكته ميكردم..65..اصلا باورم نميشد يعني چطور من متوجه اين چاقي نشده بودم..آخه من هنوز لباساي قبليمو ميپوشم مگر اينكه لباسام هم با من چاق شده باشن..البته ميديدم شلوار جينامو با فشار ميبندم ولي چون به پوشيدن شلوارهاي تنگ عادت دارم به روي مبارك نمي اوردم...خلاصه اينكه دارم از عذاب وجدان ميميرم و چون هميشه تا ياد دارم به لاغري و خوش هيكلي و اين حرفا معروف بودم حسابي دپرس شدم..البته كسي تا به حال بهم نگفته بود كه چاق شدم به جز همسري كه گاهي بهم ميگفت تپليه من! كه چون تو شرايط عشقولانه بوديم ميذاشتم به حساب لطف و محبتش .. تصميم گرفتم حسابي مراعات خوردنمو بكنم... روزي نيم ساعت هم حتما پياده روي ميكنم با يه بطري اب كه توش ليمو ترش چكوندم...تي تي به خودش قول داده و |
|
| تعطیلات اول مرداد |
| ساعت ۸:٤٦ ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ |
|
سلام دوستای عزیزم با اول هفته چه میکنید؟امیدوارم که مثل من خواب آلو نباشید..آخه دیشب نشسته بودم تا نیمه های شب تو فتوشاپ روی عکس مادرشوهرم کار میکردم..یه عکس دونفره جدید ازم خواسته بود رفتم هرچقدر گشتم پیدا نکردم..مجبور شدم یکی عکس دسته جمعی رو بردارم دونفره کنم بعدش هم هرچی خواستم پوست صورتش رو یه دست کنم نشد...آخه اون روز نمیدونم چرا اینجوری کرم پودر زده بود ،دور دهنش سفید تر از جاهای دیگه شده بود!! رژه لبش هم کج بود! پنجشنبه صبح رفتیم زنداییم ناهار مامانم و ما رو دعوت کرده بود بریم فیلم و عکسای عروسی پسر دائیمو ببینیم که بعد از یه سال آماده شده بود... خیلی خیلی قشنگ بودن ..مخصوصا اون کلیپی که از روزای قبل از عروسی تا خود روز عروسی ساخته بودن..عکسها هم که دیدنی سه تا آلبوم بزرگ که دوتاش دیجیتالی بود..البته وقتی جایی سه و نیم میلیون میگیره باید هم کار عالی ارائه بده..ساناز جون این همون گروه عکاس فیلمبرداره که تلفنشو بهت داده بودم..شبش هم باید میرفتیم خونه مامانم شام که من از اونجا اول رفتم دنبال همسری تا باهم بریم..با اونکه تازه از فوتبال اومده بود و خسته خسته بود ولی مثل همیشه طالب خونه مامان اینا بود..البته فک کنم بیشتر به خاطر دست پخت خوشمزه مامانمه که همیشه سنگ تموم میذاره جمعه هم ساعت یازده از خواب پاشدیم و بعد ازخوردن صبحونه همسری رفت تا هم ماشینو ببره کارواش و هم کاری رو که با باباش داشت انجام بده..قبل از رفتن گفت میخوای امروز ناهارمونو ببریم خونه پدرم اینا چون مامانم امروز نیس..منم گفت ساعت الان یازده و نیمه و هنوز چیزی درست نکردم برو از اونجا یه زنگ بزن اگه غذام حاضر بود بهشون بگو که ناهار نخورن..منم گذاشتم رو دور تند و سریع یه عالمه لوبیا پلو درست کردم ..تو همین حین مرغ هم پختم که اضافه کنم به مایع سالاد الویه ای که چهارشنبه شب درست کرده بودم برای جمعه شب...و وقتی همسری ساعت یک زنگ زد گفتم تا تو بیای دنبال من بگو پدرجون دوغ معروفشو درست کنه ..اونم که اصلا فکرشو نمیکرد من آماده کرده باشم انقدر ذوق کرده بود و تو راه که داشیم میرفتیم همش میگفت تو خیلی مهربونی..خیلی کدبانویی..تو همیشه منو سرافراز میکنی..منم همش اینجوری میشدم بعد از خوردن ناهار برگشتنی تخمه خریدیم که بریم بشینیم فیلم ببینیم ،البته قبلش همسری تمام خونه رو جاروبرقی کشید و تمام سرامیکها رو دستمال کشید..بزنم به تخته دیگه هر جمعه کلی تو کارای خونه کمکم میکنه..منم تنقلات فیلم دیدنو تهیه کردم و وقتی همسری فیلمو گذاشت با یه شیر موز خوشمزه ازش پذیرایی کردم فیلمی که دیدم اسمش the war zone بود ...روش هم زده بود زیر 18 سال نبینه ما هم گفتیم اون جور که از اسمش پیداست حتما صحنه های خفن جنگی و کشت کشتار داره..ولی کاش اینا بود..موضوع در مورد یه خانواده خیلی معمولی بود که پدر خانواده با دختر هجده سالش رابطه جنصی میذاره...باید رو فیلم میزدن زیر 30 سال نبینه ..چون ما که بعدش دپرس شدیم اساسی . دلی جون ببخشید که دیر شد..اینم میز کامپیوتره ما که قشنگیش به کوچولو بودنشه:
آتی جون اینم یه نما از آشپزخونمون، گفته بودم همچین آش دهن سوزی نیس ها:
|
|
| ساعت ٧:٥٦ ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ |
|
سلام دوستای عزیزم با اول هفته چه میکنید؟امیدوارم که مثل من خواب آلو نباشید..آخه دیشب نشسته بودم تا نیمه های شب تو فتوشاپ روي عكس مادرشوهرم كار ميكردم..يه عكس دونفره جديد ازم خواسته بود رفتم هرچقدر گشتم پيدا نكردم..مجبور شدم يكي عكس دسته جمعي رو بردارم دونفره كنم بعدش هم هرچي خواستم پوست صورتش رو يه دست كنم نشد...آخه اون روز نميدونم چرا اينجوري كرم پودر زده بود ،دور دهنش سفيد تر از جاهاي ديگه شده بود!! رژه لبش هم كج بود! خلاصه كلي روش كار كردم ديدم فايده نداره بيخيال شدم ساعت 2 رفتم خوابيدم تا بعد! پنجشنبه صبح رفتيم زنداييم ناهار مامانم و ما رو دعوت كرده بود بريم فيلم و عكساي عروسي پسر دائيمو ببينيم كه بعد از يه سال آماده شده بود... خيلي خيلي قشنگ بودن ..مخصوصا اون كليپي كه از روزاي قبل از عروسي تا خود روز عروسي ساخته بودن..عكسها هم كه ديدني سه تا آلبوم بزرگ كه دوتاش ديجيتالي بود..البته وقتي جايي سه و نيم ميليون ميگيره بايد هم كار عالي ارائه بده..ساناز جون اين همون گروه عكاس فيلمبرداره كه تلفنشو بهت داده بودم..شبش هم بايد ميرفتيم خونه مامانم شام كه من از اونجا اول رفتم دنبال همسري تا باهم بريم..با اونكه تازه از فوتبال اومده بود و خسته خسته بود ولي مثل هميشه طالب خونه مامان اينا بود..البته فك كنم بيشتر به خاطر دست پخت خوشمزه مامانمه كه هميشه سنگ تموم ميذاره! جمعه هم تازه ساعت يازده از خواب پاشديم و بعد ازخوردن صبحونه همسري رفت تا هم ماشينو ببره كارواش و هم كاري رو كه با باباش داشت انجام بده..قبل از رفتن گفت ميخواي امروز ناهارمونو ببريم خونه پدرم اينا چون مامانم امروز نيس..منم گفت ساعت الان يازده و نيمه و هنوز چيزي درست نكردم برو از اونجا يه زنگ بزن اگه غذام حاضر بود بهشون بگو كه ناهار نخورن..منم گذاشتم رو دور تند و سريع يه عالمه لوبيا پلو درست كردم ..تو همين حين مرغ هم پختم كه اضافه كنم به مايع سالاد الويه اي كه چهارشنبه شب درست كرده بودم براي جمعه شب...و وقتي همسري ساعت يك زنگ زد گفتم تا تو بياي دنبال من بگو پدرجون دوغ معروفشو درست كنه ..اونم كه اصلا فكرشو نميكرد من آماده كرده باشم انقدر ذوق كرده بود و تو راه كه داشيم ميرفتيم همش ميگفت تو خيلي مهربوني..خيلي كدبانويي..تو هميشه منو سرافراز ميكني..منم همش اينجوري ميشدم بعد از خوردن ناهار برگشتني تخمه خريديم كه بريم بشينيم فيلم ببينيم ،البته قبلش همسري تمام خونه رو جاروبرقي كشيد و تمام سراميكها رو دستمال كشيد..بزنم به تخته ديگه هر جمعه كلي تو كاراي خونه كمكم ميكنه..منم تنقلات فيلم ديدنو تهيه كردم و وقتي همسري فيلمو گذاشت با يه شير موز خوشمزه ازش پذيرايي كردم فيلمي كه ديدم اسمش the war zone بود ...روش هم زده بود زير 18 سال نبينه ما هم گفتيم اون جور كه از اسمش پيداست حتما صحنه هاي خفن جنگي و كشت كشتار داره..ولي كاش اينا بود..موضوع در مورد يه خانواده خيلي معمولي بود كه پدر خانواده با دختر هجده سالش رابطه جنصي ميذاره...بايد رو فيلم ميزدن زير 30 سال نبينه ..چون ما كه بعدش دپرس شديم اساسي ...و هركاري ميكرديم يادمون بره نميشد..خلاصه اينكه اگه اين فيلم به دستتون رسيد سريع بندازيد تو جوق آب تا كار دستتون نداده. دلي جون ببخشيد كه دير شد..حالا كه
|
|
| افتابی میشویم |
| ساعت ٩:٢٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم مثل اینکه همه حسابی به خاطر انفیه نگران شدن ..البته بعضی ها هم اصلا نمی دونستن چیه ..محض اطلاع اونایی که نمیدونستن چیه و اونایی که با چیز دیگه ای اشتباه گرفته بودن باید عرض کنم این انفیه ای که مورد نظر من بود اصلا نیکوتین نداره بلکه از گیاهی تهیه میشه که به خوشبویی معروفه و نوعی از فلفل هم قاطیشه که باعث درمان سردرد و همچنین امراض عصبی و روماتیسمی میشه ..ولی چیزی که باعث ناراحتی من شده بود افراط تو مصرفش بود که نشاندهنده نوعی نیاز روانی بود..البته الحمدا.. بعد از بی محلی من به این قضیه خود همسری اومده به من میگه میدونی من دیگه از این انفیهه استفاده نمیکنم ها ؟! گفتم یعنی میخوای باور کنم..گفت :آره این از اون قولاییه که زیرش نمیزنم..حالا ببین..منم گفتم باشه ببینم و تعریف کنم..ولی ته دلم خیلی خیلی خوشحال شدم و بهش افتخار کردم که اراده قویی داره. دیشب ساعت هشت همسری اومد دنبالم و با هم رفتیم سینما عصر جدید فیلم حس پنهان..ماجرای زنی که روانپزشک معروفیه و جنینشو تو نه ماهگی مرده به دنیا اورده و بعد از اون دیگه میترسه باردار بشه ..ازاین طرف شوهرش (محمد رضا فروتن) که عاشق بچه است میره عاشق یه دختر جوون میشه و این دختر با علم به اینکه عاشقش یه مردإ زن داره به این رابطه ادامه میده تا اینکه برادرش (حامد بهداد ) رو طی یه ماجراهایی از دست میده و... وقتی از سینما اومدیم بیرون هر دومون سردرد خلاصه اینکه علی رغم طوفانهای هوای دیروز تهران، آسمان رابطمان آفتابیست اساسی.شکر میگوییم پی نوشت: دلی جون همین امروز که رفتم خونه عکس میز کامپیوترمون رو توهمین پست برات میذارم..امیدوارم که دیر نشده باشه و هنوز نخریده باشین
|
|
| انفیه -مهاجرت |
| ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم اگه بدونید چقدر کارام زیاد شده ولی اشکال نداره وقتی بندانگشتی نباشه همه چی قابل تحمله،بین کارام عجله ای میام بهتون سر میزنم..همتون شدید جزء لاینفک زندگیم و خیلی دوستتون دارم میدونید انفیه چیه همون پودر گیاهیی که برای عطسه کردن استفاده میشه ..یادمه بابام اون زمونا وقتی ما از سرماخوردگی سردرد میشدیم اندازه یه نخود بهمون میداد و ما بچه ها می افتادیم به عطسه ..انقدر عطسه میکردیم که تلو تلو خورون به در و دیوار میخوردیم تا خودمونو برسونیم به دستشویی..اونی که مجبور میشد مصرف کنه برای اوناییکه استفاده نکرده بودن میشد حسابی مایه خنده...بگذریم، چند سال پیشا یه بار بابام به همسری هم داد که زیاد خوشش نیومد ..تا اینکه یکی از دوستای همسری براش یه قوطی انفیه اورد و براش از محسنات ویژه اون گفت..یه بار که همسری اومده بود دیدم تمام تیشرت همسری که سفید هم بود پر از پودرهای سیاه شده..اگه دقت میکردم اثراتی توی بینیش هم بود(منظورم اون دَمِشه) و بدتراز همه اون بوی تند انفیه بود که میخورد تو ذوق ادم....مشام منم که حساس...روز اول و دوم چیزی به همسری نگفتم ،ولی دیدم نه انگار ول کن نیس..نشستم براش توضیح دادم بابا این مال مصرف روزانه که نیس..مال سالی یکی دوباره ..فرهنگ استفاده داره ..ولی اثر نمیکرد میگفت این انفیه فرق داره اینو که استفاده میکنی فوقش دو تا عطسه میکنی ولی سردردت خوب میشه ..دردسرتون ندم این ماجرا ادامه داشت و همسری همچنان با اصرار وافراط زیاد ازش استفاده میکرد تا اینکه بعداز بحث و جدلهای فراوانی که فقط به خاطرهمین موضوع بین ما پیش اومد بهم گفت :با اونکه این انفیه چیز مضری نیس ولی من به خاطر تو میذارمش کنار..ولی متاسفانه این قولها مدام شکسته میشد و من بصورت اتفاقی متوجه میشدم که استفاده میکنه و همین مسئله منو حساس تر میکرد که اگه چیز مهمی نیس چرا نمیتونه به راحتی بذارتش کنار... تا اینکه فک کنم پریشب بود که دوباره سرهمین موضوع بین ما بحثی درگرفت و وقتی ازش خواستم دیگه استفاده نکنه برگشته به من میگه باشه دیگه مصرف نمیکنم به شرطی که تو هم دیگه از اینترنت استفاده نکنی!!!!!!!!!! مستحضر هستید که این همون قضیه معروف ارتباط گ.وز به شقیقه ست.. منم گفتم انقدر استفاده کن که سرطان مخاط بگیری فقط بعدش نزدیک من نشو که بوی گندشو نفهمم..همین بحث مهارجرت همچنان تو خونه ما جریان داره .فقط تصمیمی که گرفتیم اینه که با صبر روش کار کنیم و بهترین حالت و مقصد رو انتخاب کنیم..حتی المقدور میخوایم خونمون تو تهران رو نفروشیم در نتیجه باید یا تحصیلی بریم یا مهارتی..روی مدرک همسری که نمیتونیم حساب کنیم چون ترم شش مهندسی عمران بیخیال درسو دانشگاه شد..میمونه مدارک من که اونم هنوز روش تصمیمی نگرفتیم..یعنی اصلا معلومم نس بشه از طریق من اقدام کرد..میخواستم این پستو به تحقیقاتی که در مورد مهاجرت کردم اختصاص بدم میبینم حسش نیس..بعدا بهش میپردازم.
پ ن1:ضربدر عزیز که به اسم یه آشنا برام کامنت میذاری و اجازه خوندم میخوای،اگه میشه اسمتو بگو تا بدونم باید به کی اجازه بدم وگرنه که مثل یه آشنای کنجکاو بیا بخون و برو ولی اگر اتفاقی به مطالبی برخوردیکه برات خوشایند نبود ناراحت نشو..
|
|
| ساعت ۸:۱٩ ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستاي عزيزم اگه بدونيد چقدر كارام زياد شده ولي اشكال نداره وقتي بندانگشتي نباشه همه چي قابل تحمله |
|
| روز مرد-تعطیلات |
| ساعت ۸:۳٠ ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم که کلی دلم براشون تنگ شده و باید بگم منم به درد خواب دیدن دوستای مجازی گرفتار امدم...ولی خدایی حال میده خواب کسایی رو ببینی که تا حالا یه بار هم از نزدیک ندیدیشون..نمیگم خواب کیا رو دیدم اولش ولادت حضرت علی(ع) رو با کلی تاخیر به هم دوست دارانش تبریک میگم و امیدوارم که همگیمون تا جاییکه میتونیم از ایشون در زندگیمون الگو بگیریم این چند روز تعطیلی قرار بود ما هم برای عوض کردن آب و هوا و از بین بردن خستگیهای کاری بخصوص برای من یه مسافرتکی بریم و چند روز بریم یه راهی..همسری هم موافق بود ..صحبت از سرین و اردبیل و شمال و ... بود ولی اخرش رسید به همون اصفهانشون خونه مامان بزرگش..من هم رضایت دادم بالاخره از خونه موندن بهتر بود..ولی دقیقا روز سه شنبه از سرکار بهم زنگ زد و گفت یه خبر بد برات دادم..منم تا آخرشو خوندم و رفتم تو فکر اینکه تو این تعطیلات کدوم سیزن های لاست رو میتونم ببینم..بعله سفر ما به علت یه کار فورس ماژوری که برای ایشون پیش اومده بود کنسل شد و بدتر اینکه چون حجم کار خیلی سنگین بود و تا چهارشنبه شب باید تحویل میشد سه شنبه شب که از دیدین بابام برگشتیم رفت سر کار و تا بعدازظهر روز چهارشنبه سرکار بود وهمه این مدتو من تهنای تهنا بودم...البته بعدازظهر چهارشنبه یه سری خسته و کوفته اومد خونه و یه چند ساعتی خوابید و بعدش دوباره رفت..این بین هم بنده عاصی یه کم از خودم دلتنگی در کردم البته به صورت دعوا..خوب خدایی خیلی ستم بود روزی که همه به گردشو تفریح هستند من تهنا باشم..همه اطرفیا هم رفته بودن مسافرت.. کادویی که به همسری دادم هم ماجرا داشت..یادتونه چند تا پست قبلی از شلوار جینی گفتم که تو اریکه برای همسری خریده بودیم..اون روز همسری کارتش همراش نبود در نتیجه من حساب کردم و قرار شد بعدش بهم بده..ولی من چند روز بعد گفتم اگه میخوای پولشو نده بذار به حساب کادوی روز مردت، اون شلوارو پنجاه تومن خریده بودیم و چون من میخواستم صد تومن برای کادوش هزینه کنم گفتم یه کادوی دیگه هم پیش من داری که البته حال گیری شب تعطیلات منو از برنامه هایی که داشتم بازداشت و نگو همسری هم منتظر ادامه کادوش بوده و کلی به دل گرفته بوده..التبه بچم نذاشت به دلش بمونه و همون روز که من از نبودش گله میکردم اونم از این گله میکرد که یه شاخه گل هم شده بود برای من تواین روز میگرفتی! البته در شرایط عادی حرفش پر بیراه نبود ولی نه برای منی که تمام روز رو با دلگیری ازش سپری کرده بودم.. ولی دلم که طاقت نمیاره پنجشنبه صبحش رفتم یه سر به همون دوست باردارم زدم ..چون ماشین دست من بود از اونجا باید میرفتم دنبال همسری که بریم برای پدرش کادو بگیریم..سر راهم رفتم براش عطر خیلی خوشبوی axis رو خریدم و چون یه روز دیرکرد بهش خورده بود آخرش هم کمی بیشتر از صد تومن شد!! اینم اون عطری که براش خریدم..به خاطر اون دونه های مشکیی که توش داره بهش black caviar یا خاویار سیاه هم میگن:
رفتم دنبالش و توهمون ماشین کادوشو بهش دادم کلی خوشحال شد و همون جا یه دوش باهاش گرفت!ازاونجا رفتیم امیرآباد و برای پدرش که یک سیگاریه محترم هستن یک عدد فندک زیپو با مخلفات ابتیاع کردیم ،باشد که با انگیزه و عشق بیشتری به این عادت زیبا ادامه دهند.. بعدش با مادر همسری و دوست قدیمیش که از اصفهان اومده بودن رفتیم فرحزاد باغچه آبشار و شام خوردیم.. اونجا همسری خاطرات بسیار زیبایی از داستان اولین عشقولانگیشونو تعریف میکرد..از قضا دختر برادر شوهر این خانوم که از خانواده های بسیار پولدار اصفهان میباشن تو سن ده یازده سالگلی وقتی همسریه ما رو تو خونه عموش میبینه عاشق میشه و با نامه های فراوانی که پر از جملاتی با سوز عاطفی بالا مثل گل سرخ و سفید و ازغوانی فراموشم نکن تا میتوانی .. بوده همسری رو هم تا مدتی گرفتار این عشق سوزان میکنه..البته همسری میگفت روز پایان این عشق زمونی بود که قبض تلفن بسیار بالا اومد و وقتی پدرش پیگیری کرده متوجه شده پسر پنجم دبستانیش بالای صد بار در روز تلفن خونه این دختره رو میگرفته و قطع میکرده ..البته همسری میگفت بعد از کتک حسابیی که به خاطر این حس زود هنگام و ابروریزیی که در شرف وقوع بوده میخوره حسابی عشق و عاشقی یادش میره..برای راحتی خیال دوستان عزیزم عرض کنم که الحمد ال.. این دخترخانوم زود فعال ازدواج کرده و بچه هم داره ..خدا زیادش کنه این پستم یه کم طولانی شد..بعدا در مورد مهاجرت صحبت میکنم..حرف دارم
|
|
| ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم که کلی دلم براشون تنگ شده و باید بگم منم به درد خواب دیدن دوستای مجازی گرفتار امدم...ولی خدایی حال میده خواب کسایی رو ببینی که تا حالا یه بار هم از نزدیک ندیدیشون..نمیگم خواب کیا رو دیدم اولش ولادت حضرت علی(ع) رو با کلی تاخیر به هم دوست دارانش تبریک میگم و امیدوارم که همگیمون تا جاییکه میتونیم از ایشون در زندگیمون الگو بگیریم این چند روز تعطیلی قرار بود ما هم برای عوض کردن آب و هوا و از بین بردن خستگیهای کاری بخصوص برای من یه مسافرتکی بریم و چند روز بریم یه راهی..همسری هم موافق بود ..صحبت از سرین و اردبیل و شمال و ... بود ولی اخرش رسید به همون اصفهانشون خونه مامان بزرگش..من هم رضایت دادم بالاخره از خونه موندن بهتر بود..ولی دقیقا روز سه شنبه از سرکار بهم زنگ زد و گفت یه خبر بد برات دادم..منم تا آخرشو خوندم و رفتم تو فکر اینکه تو این تعطیلات کدوم سیزن های لاست رو میتونم ببینم..بعله سفر ما به علت یه کار فورس ماژوری که برای ایشون پیش اومده بود کنسل شد و بدتر اینکه چون حجم کار خیلی سنگین بود و تا چهارشنبه شب باید تحویل میشد سه شنبه شب که از دیدین بابام برگشتیم رفت سر کار و تا بعدازظهر روز چهارشنبه سرکار بود وهمه این مدتو من تهنای تهنا بودم...البته بعدازظهر چهارشنبه یه سری خسته و کوفته اومد خونه و یه چند ساعتی خوابید و بعدش دوباره رفت..این بین هم بنده عاصی یه کم از خودم دلتنگی در کردم البته به صورت دعوا..خوب خدایی خیلی ستم بود روزی که همه به گردشو تفریح هستند من تهنا باشم..همه اطرفیا هم رفته بودن مسافرت.. کادویی که به همسری دادم هم ماجرا داشت..یادتونه چند تا پست قبلی از شلوار جینی گفتم که تو اریکه برای همسری خریده بودیم..اون روز همسری کارتش همراش نبود در نتیجه من حساب کردم و قرار شد بعدش بهم بده..ولی من چند روز بعد گفتم اگه میخوای پولشو نده بذار به حساب کادوی روز مردت اون شلوارو پنجاه تومن خریده بودیم و چون من میخواستم صد تومن برای کادوش هزینه کنم گفتم یه کادوی دیگه هم پیش من داری که البته حال گیری شب تعطیلات منو از برنامه هایی که داشتم بازداشت و نگو همسری هم منتظر ادامه کادوش بوده و کلی به دل گرفته بوده..التبه بچم نذاشت به دلش بمونه و همون روز که من از نبودش گله میکردم اونم از این گله میکرد که یه شاخه گل هم شده بود برای من تواین روز میگرفتی! البته در شرایط عادی حرفش پر بیراه نبود ولی نه برای منی که تمام روز رو با دلگیری ازش سپری کرده بودم.. ولی دلم که طاقت نمیاره پنجشنبه صبحش رفتم یه سر به همون دوست باردارم زدم ..چون ماشین دست من بود از اونجا باید میرفتم دنبال همسری که بریم برای پدرش کادو بگیریم..سر راهم رفتم براش عطر خیلی خوشبوی axis رو خریدم و چون یه روز دیرکرد بهش خورده بود آخرش هم کمی بیشتر از صد تومن شد!! اینم اون عطری که براش خریدم..به خاطر اون دونه های مشکیی که توش داره بهش black caviar یا خاویار سیاه هم میگن: رفتم دنبالش و توهمون ماشین کادوشو بهش دادم کلی خوشحال شد و همون جا یه دوش باهاش گرفت!ازاونجا رفتیم امیرآباد و برای پدرش که یه رئیس سیگاریه محترم هستن یک عدد فندک زیپو با مخلفات ابتیاع کردیم ،باشد که با عشق بیشتری به این عادت زیبا ادامه دهند.. بعدش با مادر همسری و دوست قدیمیش که از اصفهان اومده بودن رفتیم فرحزاد باغچه آبشار و شام خوردیم.. اونجا همسری خاطرات بسیار زیبایی از داستان اولین عشقولانگیشونو تعریف میکرد..از قضا دختر برادر شوهر این خانوم که از خانواده های بسیار پولدار اصفهان میباشن تو سن ده یازده سالگلی وقتی همسریه ما رو تو خونه عموش میبینه عاشق میشه و با نامه های فراوانی که پر از جملاتی با سوز عاطفی بالا مثل گل سرخ و سفید و ازغوانی فراموشم نکن تا میتوانی .. بوده همسری رو هم تا مدتی گرفتار این عشق سوزان میکنه..البته همسری میگفت روز پایان این عشق زمونی بود که قبض تلفن بسیار بالا اومد و وقتی پدرش پیگیری کرده متوجه شده پسر پنجم دبستانیش بالای صد بار در روز تلفن خونه این دختره رو میگرفته و قطع میکرده ..البته همسری میگفت بعد از کتک حسابیی که به خاطر این حس زود هنگام و ابروریزیی که در شرف وقوع بوده میخوره حسابی عشق و عاشقی یادش میره..برای راحتی خیال دوستان عزیزم عرض کنم که الحمد ال.. این دخترخانوم زود فعال ازدواج کرده و بچه هم داره ..خدا زیادش کنه این پستم یه کم طولانی شد..بعدا در مورد مهاجرت صحبت میکنم..حرف دارم
|
|
| ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم که کلی دلم براشون تنگ شده و باید بگم منم به درد خواب دیدن دوستای مجازی گرفتار امدم...ولی خدایی حال میده خواب کسایی رو ببینی که تا حالا یه بار هم از نزدیک ندیدیشون..نمیگم خواب کیا رو دیدم اولش ولادت حضرت علی(ع) رو با کلی تاخیر به هم دوست دارانش تبریک میگم و امیدوارم که همگیمون تا جاییکه میتونیم از ایشون در زندگیمون الگو بگیریم این چند روز تعطیلی قرار بود ما هم برای عوض کردن آب و هوا و از بین بردن خستگیهای کاری بخصوص برای من یه مسافرتکی بریم و چند روز بریم یه راهی..همسری هم موافق بود ..صحبت از سرین و اردبیل و شمال و ... بود ولی اخرش رسید به همون اصفهانشون خونه مامان بزرگش..من هم رضایت دادم بالاخره از خونه موندن بهتر بود..ولی دقیقا روز سه شنبه از سرکار بهم زنگ زد و گفت یه خبر بد برات دادم..منم تا آخرشو خوندم و رفتم تو فکر اینکه تو این تعطیلات کدوم سیزن های لاست رو میتونم ببینم..بعله سفر ما به علت یه کار فورس ماژوری که برای ایشون پیش اومده بود کنسل شد و بدتر اینکه چون حجم کار خیلی سنگین بود و تا چهارشنبه شب باید تحویل میشد سه شنبه شب که از دیدین بابام برگشتیم رفت سر کار و تا بعدازظهر روز چهارشنبه سرکار بود وهمه این مدتو من تهنای تهنا بودم...البته بعدازظهر چهارشنبه یه سری خسته و کوفته اومد خونه و یه چند ساعتی خوابید و بعدش دوباره رفت..این بین هم بنده عاصی یه کم از خودم دلتنگی در کردم البته به صورت دعوا..خوب خدایی خیلی ستم بود روزی که همه به گردشو تفریح هستند من تهنا باشم..همه اطرفیا هم رفته بودن مسافرت.. کادویی که به همسری دادم هم ماجرا داشت..یادتونه چند تا پست قبلی از شلوار جینی گفتم که تو اریکه برای همسری خریده بودیم..اون روز همسری کارتش همراش نبود در نتیجه من حساب کردم و قرار شد بعدش بهم بده..ولی من چند روز بعد گفتم اگه میخوای پولشو نده بذار به حساب کادوی روز مردت اون شلوارو پنجاه تومن خریده بودیم و چون من میخواستم صد تومن برای کادوش هزینه کنم گفتم یه کادوی دیگه هم پیش من داری که البته حال گیری شب تعطیلات منو از برنامه هایی که داشتم بازداشت و نگو همسری هم منتظر ادامه کادوش بوده و کلی به دل گرفته بوده..التبه بچم نذاشت به دلش بمونه و همون روز که من از نبودش گله میکردم اونم از این گله میکرد که یه شاخه گل هم شده بود برای من تواین روز میگرفتی! البته در شرایط عادی حرفش پر بیراه نبود ولی نه برای منی که تمام روز رو با دلگیری ازش سپری کرده بودم.. ولی دلم که طاقت نمیاره پنجشنبه صبحش رفتم یه سر به همون دوست باردارم زدم ..چون ماشین دست من بود از اونجا باید میرفتم دنبال همسری که بریم برای پدرش کادو بگیریم..سر راهم رفتم براش عطر خیلی خوشبوی axis رو خریدم و چون یه روز دیرکرد بهش خورده بود آخرش هم کمی بیشتر از صد تومن شد!! اینم اون عطری که براش خریدم..به خاطر اون دونه های مشکیی که توش داره بهش black caviar یا خاویار سیاه هم میگن: رفتم دنبالش و توهمون ماشین کادوشو بهش دادم کلی خوشحال شد و همون جا یه دوش باهاش گرفت!ازاونجا رفتیم امیرآباد و برای پدرش که یه رئیس سیگاریه محترم هستن یک عدد فندک زیپو با مخلفات ابتیاع کردیم ،باشد که با عشق بیشتری به این عادت زیبا ادامه دهند.. بعدش با مادر همسری و دوست قدیمیش که از اصفهان اومده بودن رفتیم فرحزاد باغچه آبشار و شام خوردیم.. اونجا همسری خاطرات بسیار زیبایی از داستان اولین عشقولانگیشونو تعریف میکرد..از قضا دختر برادر شوهر این خانوم که از خانواده های بسیار پولدار اصفهان میباشن تو سن ده یازده سالگلی وقتی همسریه ما رو تو خونه عموش میبینه عاشق میشه و با نامه های فراوانی که پر از جملاتی با سوز عاطفی بالا مثل گل سرخ و سفید و ازغوانی فراموشم نکن تا میتوانی .. بوده همسری رو هم تا مدتی گرفتار این عشق سوزان میکنه..البته همسری میگفت روز پایان این عشق زمونی بود که قبض تلفن بسیار بالا اومد و وقتی پدرش پیگیری کرده متوجه شده پسر پنجم دبستانیش بالای صد بار در روز تلفن خونه این دختره رو میگرفته و قطع میکرده ..البته همسری میگفت بعد از کتک حسابیی که به خاطر این حس زود هنگام و ابروریزیی که در شرف وقوع بوده میخوره حسابی عشق و عاشقی یادش میره..برای راحتی خیال دوستان عزیزم عرض کنم که الحمد ال.. این دخترخانوم زود فعال ازدواج کرده و بچه هم داره ..خدا زیادش کنه این پستم یه کم طولانی شد..بعدا در مورد مهاجرت صحبت میکنم..حرف دارم
|
|
| تعطیلات روز مردی |
| ساعت ٧:۳٧ ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ |
|
سلام به همه دوستای عزیزم که کلی دلم براشون تنگ شده و باید بگم منم به درد خواب دیدن دوستای مجازی گرفتار امدم...ولی خدایی حال میده خواب کسایی رو ببینی که تا حالا یه بار هم از نزدیک ندیدیشون..نمیگم خواب کیا رو دیدم اولش ولادت حضرت علی(ع) رو با کلی تاخیر به هم دوست دارانش تبریک میگم و امیدوارم که همگیمون تا جاییکه میتونیم از ایشون در زندگیمون الگو بگیریم این چند روز تعطیلی قرار بود ما هم برای عوض کردن آب و هوا و از بین بردن خستگیهای کاری بخصوص برای من یه مسافرتکی بریم و چند روز بریم یه راهی..همسری هم موافق بود ..صحبت از سرین و اردبیل و شمال و ... بود ولی اخرش رسید به همون اصفهانشون خونه مامان بزرگش..من هم رضایت دادم بالاخره از خونه موندن بهتر بود..ولی دقیقا روز سه شنبه از سرکار بهم زنگ زد و گفت یه خبر بد برات دادم..منم تا آخرشو خوندم و رفتم تو فکر اینکه تو این تعطیلات کدوم سیزن های لاست رو میتونم ببینم..بعله سفر ما به علت یه کار فورس ماژوری که برای ایشون پیش اومده بود کنسل شد و بدتر اینکه چون حجم کار خیلی سنگین بود و تا چهارشنبه شب باید تحویل میشد سه شنبه شب که از دیدین بابام برگشتیم رفت سر کار و تا بعدازظهر روز چهارشنبه سرکار بود وهمه این مدتو من تهنای تهنا بودم...البته بعدازظهر چهارشنبه یه سری خسته و کوفته اومد خونه و یه چند ساعتی خوابید و بعدش دوباره رفت..این بین هم بنده عاصی یه کم از خودم دلتنگی در کردم البته به صورت دعوا..خوب خدایی خیلی ستم بود روزی که همه به گردشو تفریح هستند من تهنا باشم..همه اطرفیا هم رفته بودن مسافرت.. کادویی که به همسری دادم هم ماجرا داشت..یادتونه چند تا پست قبلی از شلوار جینی گفتم که تو اریکه برای همسری خریده بودیم..اون روز همسری کارتش همراش نبود در نتیجه من حساب کردم و قرار شد بعدش بهم بده..ولی من چند روز بعد گفتم اگه میخوای پولشو نده بذار به حساب کادوی روز مردت اون شلوارو پنجاه تومن خریده بودیم و چون من میخواستم صد تومن برای کادوش هزینه کنم گفتم یه کادوی دیگه هم پیش من داری که البته حال گیری شب تعطیلات منو از برنامه هایی که داشتم بازداشت و نگو همسری هم منتظر ادامه کادوش بوده و کلی به دل گرفته بوده..التبه بچم نذاشت به دلش بمونه و همون روز که من از نبودش گله میکردم اونم از این گله میکرد که یه شاخه گل هم شده بود برای من تواین روز میگرفتی! البته در شرایط عادی حرفش پر بیراه نبود ولی نه برای منی که تمام روز رو با دلگیری ازش سپری کرده بودم.. ولی دلم که طاقت نمیاره پنجشنبه صبحش رفتم یه سر به همون دوست باردارم زدم ..چون ماشین دست من بود از اونجا باید میرفتم دنبال همسری که بریم برای پدرش کادو بگیریم..سر راهم رفتم براش عطر خیلی خوشبوی axis رو خریدم و چون یه روز دیرکرد بهش خورده بود آخرش هم کمی بیشتر از صد تومن شد!! اینم اون عطری که براش خریدم..به خاطر اون دونه های مشکیی که توش داره بهش black caviar یا خاویار سیاه هم میگن: رفتم دنبالش و توهمون ماشین کادوشو بهش دادم کلی خوشحال شد و همون جا یه دوش باهاش گرفت!ازاونجا رفتیم امیرآباد و برای پدرش که یه رئیس سیگاریه محترم هستن یک عدد فندک زیپو با مخلفات ابتیاع کردیم ،باشد که با عشق بیشتری به این عادت زیبا ادامه دهند.. بعدش با مادر همسری و دوست قدیمیش که از اصفهان اومده بودن رفتیم فرحزاد باغچه آبشار و شام خوردیم.. اونجا همسری خاطرات بسیار زیبایی از داستان اولین عشقولانگیشونو تعریف میکرد..از قضا دختر برادر شوهر این خانوم که از خانواده های بسیار پولدار اصفهان میباشن تو سن ده یازده سالگلی وقتی همسریه ما رو تو خونه عموش میبینه عاشق میشه و با نامه های فراوانی که پر از جملاتی با سوز عاطفی بالا مثل گل سرخ و سفید و ازغوانی فراموشم نکن تا میتوانی .. بوده همسری رو هم تا مدتی گرفتار این عشق سوزان میکنه..البته همسری میگفت روز پایان این عشق زمونی بود که قبض تلفن بسیار بالا اومد و وقتی پدرش پیگیری کرده متوجه شده پسر پنجم دبستانیش بالای صد بار در روز تلفن خونه این دختره رو میگرفته و قطع میکرده ..البته همسری میگفت بعد از کتک حسابیی که به خاطر این حس زود هنگام و ابروریزیی که در شرف وقوع بوده میخوره حسابی عشق و عاشقی یادش میره..برای راحتی خیال دوستان عزیزم عرض کنم که الحمد ال.. این دخترخانوم زود فعال ازدواج کرده و بچه هم داره ..خدا زیادش کنه این پستم یه کم طولانی شد..بعدا در مورد مهاجرت صحبت میکنم..حرف دارم
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : ما اسفند 81 دقیقا روز عید غدیر یا علی گفتیم و عشق رو آغاز کردیم بعد از هفت ماه رفتیم زیر یه سقف و این شد شروع زندگیی که میخوایم ازش شاهکاری از موفقیت بسازیم پروفایل مدیر : تی تی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
..دكتر با عصبانيت نشست و شروع كرد به نوشتن يه چيزايي..گفت از اين به بعد نشاسته ،نوشابه و شيريني جات ممنوع...بايد تا سري بعد كه مياي پيش من 5 كيلو كم كرده باشي...وگرنه دكترتو عوض كن!!!!














